دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

قروقاطی

دیروز تولد 2 سالگی پسر یکی از دوستامون بود. خوش گذت. اما هوس انگیز بود:))))
___________
یه پروژه باید تحویل بدم و اصلا حسش نیست که روش کار کنم. این می شه اثبات بر این مدعا که الان اصلا وقت خوبی برا شروع پی اچ دی نیست:))
___________
شبها می شینیم و یه قسمت کوچه ی اقاقیا می بینیم. یه جوری می شم. درسته بعضی جاهای خنده دار داره اما باخودم فکر می کنم چقدر این فیلما بد آموزی دارن. از همون رفتارشون گرفته تا حرف زدن و کاراشون. من که 1000 سال دوست ندارم بچه ام بشینه و چنین چیزی تماشا کنه.[1] نه اینکه ادای روشن فکری و اینا در بیارم اما خوب ترجیح می دم بغضی چیزا رو بچه ام نبینه خوب. نمی خوام از فیلم و تلوزیون بی ادبی کردن و ... رو ببینه و فرداشم لابد اجراش کنه. کارایی که باید کلی وقت صرفش شه تا قبحشون رو بفهمونی و یه شبه همه ی زشتی و قبحش بریزه.

[1] ، نیست من کلی بچه دارم و کلی تجربه ی تربیت بچه:)))
__________
هفته ی بعد می ریم کنسرت. کنسرت پیانو. خیلی هیچان دارم براش.

دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹

هویجوری محض درس نخواندن!

هستم! خوبم! شکلات و چای می خورم و به تمرینای حل نشده نگاه می کنم.
زنذگی خوب پیش می ره. آخه سخت نگرفتمش!
....
الی بچه شو به دنیا آورد. تاریخ 8.8.88 .سزارین کرد. نمی دونم به خاطر تاریخش بود یا...

جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹

Kadinim ben

صدای ضبط رو بلند کردم، بلند تر، بازم بلندتر... آهنگش از اون دوپس دوپسی هایی که کل ماشینو می لرزونه بود... شوری اشک رو رو لبام احساس کردم.

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

تجربه

امتحان رو دادم. طبق معمول بد نشد. استرس چندانی نداشتم چون می دونستم که نخوندم با خودم گفتم هر چه بادا باد.
اما باید سعی کنم رویکردم رو عوض کنم. مثلا همین دیروز خوب بود. فقط 1 بار ایمیلم و بلاگم رو چک کردم و به کارهای اصلیم رسیدم، نه مثل اغلب روزها که برا فرار از کارام هزار بار اینا رو چک می کنم و خبر می خونم و ...
خلاصه که اینا باید تجربه و درس عبرت بشه برام.

یکی از کارایی که خیلی به نظرم مفید هست اینه که اول صبح ( یا همون اول کار) یه راست برم سراغ کار اصلی. بدون هیچ ترس و ... حتی ایمیلم رو هم چک نکنم. شروع کار اغلب مهمتر از ادامه شه برام. چون وقتی شروع می کنم احساس بدی که نسبت به اون کار داشتم رو از دست می دم و کمکم می کنه برا ادامه ی کار. اما وقتی همه اش به نحوی آغاز کار رو به تعویق می ندازم ازش ترسی تو دلم پیدا می شه و احساسی که " نخواهم تونست!"
خلاصه ... منم انسانم و قدم قدم دارم پیش می رم.

الهی به امید تو... کمکمون کن...

سه‌شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹

:(( بازم امتحان و درس نخونده:(

!shame on me فقط همینو دارم که بگم.
این همه فرصت داشتم برا امتحانم بخونم و این همه بلد بودم.... نخوندم و دانسته هام هم یادم رفته:(
این همون درسی بود که کلی رو نمرش حساب می کردم.
فقطshame on me
:(((((((((
از دست خودم ناراحت و عصبانی ام:(
5و6 ساعت مونده به امتحان ولی باید این مدت رو برم سر کار. می نشستم و درس می خوندم هم کاری پیش نمی بردم.

شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹

امروز

درسته که فردا روز خداست ولی امروزم روز خداست خوب!

پیانو

از وقتی که به یاد دارم پیانو دوست داشتم. الان هم دوست دارم! اما هیچ وقت نشده که خودم بتونم پیانو یاد بگیرم. یادمه که بچه که بودم واسه خودم رو میز پیانو میزدم! یادش به خیر. الانم می زنم.
ولی دوست دارم یاد بگیرم. می دونم یه روزی یاد خواهم گرفت.
خوبه آدم هنری داشته باشه. به درد زمان پیری می خوره! به جای اینکه هی سربار این و اون شی و بگی که حوصله ام سر رفته، بشینی و با خودت واسه خودت شاد باشی!
______
واقعا هدف از زندگی چیه؟ یا بهتره بگم مهمترین هدف زندگی چیه؟
هر چی که باشه مطمعنم برا من پول درآوردن مهمترینش نیست.
همینیکه الان هست خوبه. شاد باشیم و باهم.

گل دقیقه ی 90 می چسبه!

همه اش تصمیم می گیریم آخر هفته ها زود پاشیم که بیام دانشگاه و به کار و درس برسیم اما زود پا نمی شیم!
چه حالی می ده اما:)) تا ساعت 10:30 لالا مزه می ده!
فکر کنم 18 سال تحصیلیم رو همین طوری گذروندم. 10000 سال دیگه هم همین طور خواهم گذروند:))
3 شنبه امتحان دارم باز طبق معمول همه چی مونده برا دیقه 90 :))))
انگار من اصلا مدل دیگه ای نمی تونم درس بخونم:))
ولی تایپ کردنم بهتر شده ها! بدون کیبورد فارسی! سخته ها!

پ.ن اینجا اسمایلی نداره؟؟؟؟

پنجشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۹

بی منظور!

گاهی آدم نمی تونه منظورش رو اون طور که می خواد برسونه.
حالا به 1001 دلیل!
گاهی آدم بین 2 نقر که احتمال داره منظورشو اشتباه بفهمن یکی رو انتخاب می کنه و سعی می کنه حرفش رو برا اون واضح تر بنویسه، یا چیزی رو که نوشته رو پاک کنه یا ...
آدما از کارایی که می کنن لزوما منظور بدی ندارن. حتی اگه به نظر بد بیاد.
دوست عزیزی که نمی شناسمت. خوشحال می شم باز بهم سر بزنی. اتفاقا خیلی احساس خوبیه که میبینم یکی دیگه هم اینجا رو می خونه و 100% سوت و کور و بی خواننده نیست.


فقط یک نکته: مخاطب من تو اغلب پست هام همسرم هست.
?fare enough

چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

مرد!

خیلی ساده بود...
حرفش گیر کرد تو گلوش و خفه شد و مرد!

انسان ربا

اسم اینترنت رو عوض کنن و بذارن انسان ربا!
مثل آهن ربا که اگه آهن کنارش باشه می ربایدش! و باید آهن رو ازش بکنی و ازش دور نگه داری که دوباره بهش نچسبه!
ولم کن بذار برم درسمو بخونم!

جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹

کار بس کو؟؟؟

این روزا مشغول درسم و تفریح!
چرا من برنامه می ریزم و اجراش نمی کنم؟ مثلا الان باید درس بخونم نه اینکه وبلاگ آپ کنم!
پس برم:(

چهارشنبه ۷ اکتبر ۲۰۰۹

هنر شاد زیستن

می گن زندگی فقط صد سال اولش سخته!
مام تو صده ی اولیم اما داریم یاد می گیریم از همین سختیها لذت ببریم و شاد باشیم.
صده ی دوم هم ایشالله به همین کارمون ادامه می دیم:)

دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

برای ثبت در تاریخ اشعار

"نون و پنیر و هندونه
عاشق من یه قندونه"
:))
سروده ی عشقم

یکشنبه ۴ اکتبر ۲۰۰۹

سرده اینجا

دلم می خواد یه کاری غیر از فین و عطسه بکنم:)
اولین برف پاییزی امروز بارید.... زوده والله!